محمد مهدى فقيه بحر العلوم
48
مزارات فرزندان بلا فصل ائمه ( ع ) در عراق ( فارسى )
حكيمه مىگويد : « امام هادى ( ع ) درگذشت و ابومحمد ، بر جاى پدر نشست و من هم چنانكه به ديدار پدرش مىرفتم ، به ديدار او نيز مىرفتم . يك روز ، نرجس آمد تا كفش مرا بر گيرد و گفت : « اى بانوى من ! كفش خود را به من ده » ! « 1 » گفتم : « بلكه تو سرور و بانوى منى . به خدا سوگند كه كفش خود را به تو نمىدهم تا آن را برگيرى و اجازه نمىدهم كه مرا خدمت كنى . بلكه من به روى چشم ، تو را خدمت مىكنم » . ابومحمد ( ع ) ، اين سخن را شنيد وگفت : « اى عمه ! خدا به تو جزاى خير دهد » . تا هنگام غروب آفتاب ، نزد امام نشستم . سپس به كنيزم گفتم كه لباسم را بياور تا بازگردم ! امام فرمود : « خير ، اى عمه جان ! امشب نزد ما باش كه امشب آن مولودى را كه نزد خداى تعالى ، گرامى است و خداوند به واسطه او ، زمين را پس از مردنش زنده مىكند ، متولد مىشود » . گفتم : « اى سرورم ! از چه كسى متولد مىشود ؟ ! من در نرجس ، آثار باردارى نمىبينم » . فرمود : « از همان نرجس ؛ نه از ديگرى » . حكيمه مىگويد : به نزد او رفتم . آثار باردارى در او نديدم . به نزد امام برگشتم و به وى گزارش دادم . تبسمى فرمود و گفت : « در هنگام فجر ، آثار باردارى برايت نمودار خواهد گرديد ؛ زيرا مَثَل او مَثَل مادر موسى ( ع ) است كه آثار باردارى در او ، ظاهر نگرديد و كسى تا وقت ولادتش ، از آن آگاه نشد ؛ زيرا فرعون در جستوجوى موسى ، شكم زنان باردار را مىشكافت و اين ، نظير موسى ( ع ) است » . حكيمه مىگويد : « به نزد نرجس بازگشتم و گفتار امام را به دو گفتم و از حالش پرسيدم » . گفت : « اى بانوى من ! چيزى نيست . حالم خوب است » . حكيمه مىگويد :
--> ( 1 ) . گويا ادب و احترام خاصى است كه براى بزرگان انجام مىدادند .